با ما می توان تفاوت را احساس کرد . حتی می توان جلوی دماغ را دید . کافی است با هم قدمی بزنیم . التبه توصیه می کنم کفش ساق دار یا چکمه بپوشید . چون امکان داره من از باریکه های آب عبور کنم . آه که چه لذتی داره .!
شالاب شولوب ... شالاب شولوب ...
آسمان نم نم روشن و باران کم کم پا می گیرد . البته باید اعتراف کنم که کمی گرسنمه و برای شروع نیاز به انرژی بیشتری دارم . (شبهایی که خوابم نمیبره تا صبح احساس ضعف دارم) به اولین جایی که برمی خورم کافه جاوید است شاید به چشم شما هم خورده باشد . روی تابلوی رنگ پریده بالای در آن دیدم .
پیرمرده خرفت بد بو که از دیده شدن دندان های زشت و شکسته اش هیچ اباعی نداشت با خنده مضحک اش غذا را برایم آورد و بدون تعارف روبروی من نشست وبه حرفها و قصد من از آمدن به آنجا می خندید.
میگوید اهل دریاست ماهی گیر بوده است ... گویی مثل پدرم خاطره های او نیز تمامی نداشت . نمیدانم با چه احساسی غذا را می بلعم فقط با تکان دادن سر حرفهای او را تایید می کنم . حرفش را قطع می کنم و تنگی وقت را بهانه برای رفتن.
نفس عمیقی از رضایت می کشم و راهم را ادامه می دهم .
همه چیز خیلی خوب جای خودشون قرار داشتن می شد زیبایی را احساس کرد تفاوت عامل ایجاد آن است دراین عصر بدگمانی . بگذارید کمی حوزه فکری شما راعوض کنم .
پذیرش جهان با همه ارزش هایش . آرمان خواهی . خود را معیار و دیگری را خلاف معیار قرار دادن یه تسلسـل بیـن بیـداری و خـواب.
باید بلند بلند فکر کنی تا روی پا ایستاده ای نباید ایستاده فکر کنی تا وقتی که همه برای تو ایستاده اند . بی اختیار قدم هایم تند تر می شود . جدیدا اینجور موقع ها یاد فیلم های تارانتینو می افتم (سگدونی) . هراس غریبی وجودم را ناخواسته فرا می گیرد . چیزی شبیه تنفر سرشار از وحشت .... تصاویر رژه می روند . افکار مالیخولیایی ذهنم را می جوند . نمی توانم بر آنها چیره شوم – اَه . من که این عادت را ترک کرده بودم !
باید سعی کنم دودستی حواسم را پرت کنم مثل سنگینی دست پدر که – نه .
باز ورق می خورم . درخت را کمی عمییق تر نفس می کشم سرفه می کنم ریه هایم جنبه ی پاکی نم زده را ندارد. آفتاب از لای برگها چشم چرانی می کند گویی نفس تنگی های مزمن اش را بر حقارت زمین سرفه می کند- سرفه می کنم . سرفه هم که می آید تنهایم .
حس غریبی دارند این جاده. با این که خاک و زمین را مؤنث فرض کرده اند، اتمسفر سنگین و ماندگاری از مردانگی این جنگل را پوشانده
گام ها با نگاهم موزون تر و خستگی پاهایم که به بدن سرایت کرده مشهود است .
جاده از راست می لغزید و جنگل از چپ در هوایم می گندید و این منم که چون همیشه در تلاطمم مثل التهابی که در تمامی طول مسیر سایه به سایه ام گذشت مرا نظاره می کرد . پایانی دوباره ولی این بار سبز و خیس مثل تمام حسی که از ابتدا در سرزمین گیله مرد با من بود از لاهیجان تا رشت !
و من لبریز از احساس بی پایان چون دیوانگان انگشتانم را به تقلید از فاتحان در هوا می خندانم.
از شهر مترسک ها می آیم
از سایه پرچین های کاغذی
***
اینجا قار قار کلاغ خش داراست
بی صدا بی رنگ ...
نشان به آن نشان.
یک کلاغ برای دیدن
یک کلاغ برای اندیشیدن
یک کلاغ برای انتخاب
وبا زتکرار چهل کلاغ !
***
دیوارهای مسموم و پنجره های خیانت کار
و چشمی که کافر است.
