حسرت اسم پسری است بی حوصله
از مدتها مبتلا به گلو درد است
گلویش چرک دارد
تاکنون طعم چرکی پشت گلویش پنهان است
او حتی از لجن گلویش به کسی چیزی نمی گوید
از ترس گندیدن
به دورِ اعتقادش پیله تنیده است
......................
با پوزخند به او می گوید
صد حیف
که تا یخت وا بشود
خمیده ای خواهی شد که مردگان عصایت می دهند !
.........................
حال چه کنم ؟
محبوس در میان آدمکانی که از ترس همسو نشدن برسینه سوخته شان داغ میزنند
به خود که می آیم
صف انتظار پر از دانشجویان کافوری
و افسون فرشتگان بزک کرده
........................
ای نیمه راه
روزه ات قضا شد!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:51  توسط محمد رضا کاظمی
|