تبليغاتX
خشت خشت دل

خشت خشت دل

 

 

 لامپ اضافی خاموش ./ به علت کثرت منورالعقول

طرح خصوصی سازی _ انرژی های جدید ./ روح میرزا ملکم شاد

در پشت قال قال گویان قایم شوید

رنگ بی رنگی  . لی لی لی لی حوضک

جماعت قنویتی و سندباد رکس سوار ./ زنده باد ملا پاپیونی !

تاس وشامپاین ./ دومینو و بلک و اند وایت ./ زنده باد جزیزه لختی ها !

پشت زمین هنوز پرنورتر است . قمرهای مصنوعی بیشتر است

که اینجا شمع انقلابی خوبان را شاعر کرد

از چه و چه و چریک چریک چرتیه چپ چاخان وچه و چه و چه.

که چی ؟ آخرشم هیچی!

کتابخانه چیچک هم که بسته شد .

عکس روتوش شده چه گوارا توی کیف !

مهم است کاسه لیسی و قال الراسل قال المارکس قال ال... گفتن .

اروغ ادبی / نوش جان رنج بازو

احکام پارادوکسیکال

تمسک کنید فرزندان حافظ و مولانا

خامه خام

شیرینک های خفته قلمی قلم دستشان می دهد و این سیاست گذاران ماده پرست

لباسی که به قامت ادب جر خورد

دانسینگ درویش ! می خندی ؟ باید ....

ترم تابستانه موسیو ( ــ ــ )

یک شبه عاشق شوید عارف شوید حلاج شوید در گوگل سرچ کنید

این است رسم قلندران عافیت طلب

بیشتر مزه کن مثل شعری که نمی فهمی

اگر میان شکم مشبک شده آنها سیر شدی

قول می دهم به احترامت یک پرده سکوت کنم

دوست من!!!

خواهش می کنم کمی در ذهنت خلسه کن.

کات __لطفا یکی چراغ ها را روشن کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:37  توسط محمد رضا کاظمی  | 

با ما می توان تفاوت را احساس کرد . حتی می توان جلوی دماغ را دید . کافی است با هم قدمی بزنیم . التبه توصیه می کنم کفش ساق دار یا چکمه بپوشید . چون امکان داره من از باریکه های آب عبور کنم . آه که چه لذتی داره .!

شالاب شولوب ... شالاب شولوب ...

آسمان نم نم روشن و باران کم کم پا می گیرد . البته باید اعتراف کنم که کمی گرسنمه و برای شروع نیاز به انرژی بیشتری دارم . (شبهایی که خوابم نمیبره تا صبح احساس ضعف دارم) به اولین جایی که برمی خورم کافه جاوید است شاید به چشم شما هم خورده باشد . روی تابلوی رنگ پریده بالای در آن دیدم .

پیرمرده خرفت بد بو که از دیده شدن دندان های زشت و شکسته اش هیچ اباعی نداشت با خنده مضحک اش غذا را برایم آورد و بدون تعارف روبروی من نشست  وبه حرفها و قصد من از آمدن به آنجا می خندید.

 میگوید اهل دریاست ماهی گیر بوده است ... گویی مثل پدرم خاطره های او نیز تمامی نداشت . نمیدانم با چه احساسی غذا را می بلعم فقط با تکان دادن سر حرفهای او را تایید می کنم . حرفش را قطع می کنم و تنگی وقت را بهانه برای رفتن.

نفس عمیقی از رضایت می کشم و راهم را ادامه می دهم .

همه چیز خیلی خوب جای خودشون قرار داشتن می شد زیبایی را احساس کرد تفاوت عامل ایجاد آن است دراین عصر بدگمانی . بگذارید کمی حوزه فکری شما راعوض کنم .

پذیرش جهان با همه ارزش هایش . آرمان خواهی . خود را معیار و دیگری را خلاف معیار قرار دادن یه تسلسـل بیـن بیـداری و خـواب.

باید بلند بلند فکر کنی تا روی پا ایستاده ای نباید ایستاده فکر کنی تا وقتی که همه برای تو ایستاده اند . بی اختیار قدم هایم تند تر می شود . جدیدا اینجور موقع ها یاد فیلم های تارانتینو می افتم (سگدونی) . هراس غریبی وجودم را ناخواسته فرا می گیرد . چیزی شبیه تنفر سرشار از وحشت .... تصاویر رژه می روند . افکار مالیخولیایی ذهنم را می جوند . نمی توانم بر آنها چیره شوم –     اَه . من که این عادت را ترک کرده بودم !

باید سعی کنم دودستی حواسم را پرت کنم مثل سنگینی دست پدر که – نه .

باز ورق می خورم . درخت را کمی عمییق تر نفس می کشم سرفه می کنم ریه هایم جنبه ی پاکی نم زده را ندارد. آفتاب از لای برگها چشم چرانی می کند گویی نفس تنگی های مزمن اش را بر حقارت زمین سرفه می کند- سرفه می کنم . سرفه هم که می آید تنهایم  .

حس غریبی دارند این جاده. با این که خاک و زمین را مؤنث فرض کرده اند، اتمسفر سنگین و ماندگاری از مردانگی این جنگل را پوشانده

گام ها با نگاهم موزون تر و خستگی پاهایم که به بدن سرایت کرده مشهود است .

جاده از راست می لغزید و جنگل از چپ در هوایم می گندید و این منم که چون همیشه در تلاطمم مثل التهابی که در تمامی طول مسیر سایه به سایه ام گذشت مرا نظاره می کرد . پایانی دوباره ولی این بار سبز و خیس مثل تمام حسی که از ابتدا در سرزمین گیله مرد با من بود از لاهیجان تا رشت !

و من لبریز از احساس بی پایان چون دیوانگان انگشتانم را به تقلید از فاتحان در هوا می خندانم.

 

 

 

  

 از شهر مترسک ها می آیم

از سایه پرچین های کاغذی

***

اینجا قار قار کلاغ خش داراست

بی صدا بی رنگ ...

نشان به آن نشان.

یک کلاغ برای دیدن

یک کلاغ برای اندیشیدن

یک کلاغ برای انتخاب

 وبا زتکرار  چهل کلاغ !

***

 دیوارهای  مسموم و پنجره های خیانت کار 

و چشمی که کافر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:2  توسط محمد رضا کاظمی  | 

 

مقایسه ممنوع

 

آقا سیگارتو خاموش کن

 

مگر نمی بینید

 

اینجا مکانی عمومی است

 

من در حال گذار هستم

 

بگذار ریش هایم را مرتب کنم

 

دیگر از تکرار افتادن به چشم

 

نگاهم را نمی دزدم

 

شعرم را نمی ریزم

 

من هنوز خواب رنگی می بینم 

 شما مثل اسب ایستاده می خوابید

 

و صدایم را کسی پرسید

 

که خوابی نمی دید

 

 بگذارید اعترافی بکنم

 

پای دلم لنگ می زند

 

وای دیوار !

 

 توش موش گوش . ش یواش

 

....

 

لطفا سکوت را رعایت کنید

 

الاغ مشغول مطالعه است !

 

هگل می خواند این مادر مرده

 

کت شلوار، انجمن را زیر پوستی می شود

 

خاتون مجلس برای مو قشنگ چشمک می زند

 

دیگر شبهای غزال نوستالژی ندارد

 

ببینم امشب مهمون کی هستیم

 

خودم می سازمت

 

بزن تو رگ روشن شی

 

در گستره تفکر علفی شما

 

گوسفند هم به بلوغ می رسد

 

با این همه من هم مثل سگ نه !

 

 مثل گاو

 

کنار دیوار شما شاشیدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:55  توسط محمد رضا کاظمی  | 

دزدیده شدن یک لبخند

 

پشت لحظه های تردید

 

به تاراج رفتن یک حس زیبا

 

درپَسِ شوق پریدن تا اوج وفا

 

چه اتفاق عجیبی

 

چه مهمانی خوبی

 

حالا که میان من وتو تکرار اشتباه عادی شده است

 

بین  این شب و روزگار من سیاهی جناس شده است

 

زیر نور شب خواب  سایه ام خمیازه می کشید

 

و چشم های من بود که از فرط خستگی درد می کشید

 

مرا با کدام ملاک

 

کدام قانون سنجیدی؟

 

که بعد عمری ، پریشانیم را نفهمیدی

 

من اصالتم را به غیر نداده ام

 

ولی تو رفتی و مغرورانه خوابیدی

 

آری تو بخواب - من - نگهبانم

 

من همیشه برای آرزوهای تو بیدارم

 

وقتی تو خوابیدی و دلت سنگ شد

 

گویی بر خدا هم عرصه تنگ شد

 

تو خوابیدی و دلخوشیم با تو خوابید

 

گویی درآن هنگام کسی پشت دلم را به خاک مالید

 

حال بگذار من برایت پیغام بدهم

 

می خواهی بگویم دلم را لخت کنند ؟

 

هوم ! چه توهم غریبی

 

 تو را هر لحظه دورتر می شنوم و صدایت کورتر می شود

 

بگذار دردم را نگه دارم برای خودم

 

« این سوختن بهتر از افروختن است. »

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:57  توسط محمد رضا کاظمی  | 

حسرت اسم پسری است بی حوصله

از مدتها مبتلا به گلو درد است

گلویش چرک دارد

تاکنون طعم چرکی پشت گلویش پنهان است

او حتی از لجن گلویش به کسی چیزی نمی گوید

از ترس گندیدن

به دورِ اعتقادش پیله تنیده است

......................

با پوزخند به او می گوید

صد حیف

که تا یخت وا بشود

خمیده ای خواهی شد که مردگان عصایت می دهند !

.........................

حال چه کنم ؟

محبوس در میان آدمکانی که از ترس همسو نشدن برسینه سوخته شان داغ میزنند

به خود که می آیم

صف انتظار پر از دانشجویان کافوری

و افسون فرشتگان بزک کرده

........................

ای نیمه راه

             روزه ات قضا شد!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:51  توسط محمد رضا کاظمی  | 

همانند بهت زده ای که در تاریکی شب

تنها برق چشم میبیند و

صدای زوزه گرگ

................

هی ماه   می تونی تا صبح بیدار بمونی

            به خورشید بگو من گریه نکردم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 16:44  توسط محمد رضا کاظمی  | 

 خواب رنگی پیش کش می کنم

 

منی که نخوابیده خواب می بینم

 

ای روشنی خواب های سیاه و سفیدم.

.... 

 

هشدار بی کلام!

 

این همه روبروی رویای خسته من لبخند نزن

 

برای خوابیدن گوسفند کم می آورم

 

  نگاه کن به بالا  

 

           ماهم را در آسمان آتش زدند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 23:17  توسط محمد رضا کاظمی  | 

فراش واژه های من

 

این آبله

 

این حسرت مدام را ز من بزدا

 

کاش نام او را داشتم

 

تا این قدر بی تفاوت ازمن عبورنکند

 

او را دَرک به دَرَک رفته است و احساس بی اساس

 

نیازم را خفه کرده در گلویم      

 

و قافیه را مصلوب درکلامم

 

نقطه سر خط جمله تمام شد

 

بگذار پرانتز را ببندم

 

اگر ادامه بدهم

 

دلم را به سیخ می زند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 21:35  توسط محمد رضا کاظمی  |